کلاس روز شنبه
ساعت ۱۱:۳۰ با آقای دکتر رفیعی برگزار خواهد شد.
مبحث بیماری های مری
آقای دکتر رفیعی تاکید کردند راس ساعت ۱۱:۳۵ یکی از دوستان را با صندلی کنار در قرار خواهند داد و اجازه نمیدن کسی وارد کلاس شود!!! پس لطفا ساعت ۱۱:۳۰ همگی سر کلاس حضور داشته باشید.
خانم دکتر ارجمندی روز چهارشنبه گفتن از دو هفته آینده کلاس های بهداشت دو جلسه خواهد بود که روز و ساعت دقیق جلسات دوم بهداشت در هفته , متعاقبا اعلام خواهد شد.
برنامه کشیک ها در پست بعدی قرار داده شده است.
دوستانی که برای المپیاد ثبت نام کرده اند روز شنبه با مراجعه به خانم مرادی در ساختمان EDC دانشکده علوم پزشکی اصفهان با پرداخت ۱۲۰۰۰۰ تومان در کلاس های آمادگی برای المپیاد شرکت کنند.
موفق باشید.
برنامه دانشجویان بخش قلب از تاریخ 1391/2/9 لغایت 1391/3/5
| هفته اول | هفته دوم | هفته سوم | هفته چهارم | |
| دکتر ترک نژاد | 1 | 5 | 4 | 3 |
| دکتر ترکان | 2 | 1 | 5 | 4 |
| دکتر نیک آیین | 3 | 2 | 1 | 5 |
| دکتر میردامادی | 4 | 3 | 2 | 1 |
| دکتر میر آبادی | 5 | 4 | 3 | 2 |
گروه 1 : الهه ابراهیمی - هما ابراهیمی
گروه 2 : مریم اصلانی - مریم ایزدی
گروه 3 : سارا بیگی - مهلا توسلی
گروه 4 : نیما افشاری پور - میلاد بابایی - محمد رضا تاجی
گروه 5 : زهرا احمدی بصیر - عطیه باطنی
برنامه دانشجویان بخش داخلی از تاریخ 1391/2/23 لغایت 1391/3/5
| دکتر رفیعی | دکتر بیات | دکتر رقاع | دکتر ارجمندپور | دکتر بمانیان | دکتر میرزایی | دکتر صادقزاده |
| صبا عسگری |
ندا شادمهر |
امین لطفی |
طاهره قاسمی | فرناز وکیلی | مریم مهابادی | الهام علیزاده |
| مهسا فروغی |
فرح شاهین |
زهرا مامن پوش |
هاجر قاسمی | محبوبه خدادادی | مژگان میربد | مریم مرادی |
| ساناز قاسمی |
صفا صالحی |
فاطمه معتمدی |
شکوفه قلی پور | امیر حسین مظفری | راضیه نیک مرام | حسن قربانی |
| مهناز قاسمی |
الهام صالحی |
مهناز معماری | فرزانه کریمی | یونس نوروزباوکی |
علی نیلچیان | محسن رحمانیان |
| مریم نظری |
احسان صفائی |
وانیا رضایی |
امیر حسین کوهی | رضوان قیصری | سمانه ورناصری |
شقایق هنرجو |
| غزاله صفازاده |
بیست وچهار جلسه از جزوات داخلی آماده شده که در زیراکسی صدف موجود هست
جلسه هپاتیت مربوط به آقای دکتر حقایق در جزوه بهمن ۸۴ ناقص بود که خانم دکتر اصلانی زحمت کشیدن با ویس نوشتن اون هم در زیراکسی صدف موجود هست
در پایان ممنونم از همه کسانی که زحمت کشیدن برای تهیه جزوات
| تاریخ | 13:30_07:30 | 18:30_13:30 | 23:30_18:30 |
| 91/2/21 | امین لطفی-حسن قربانی-علی رضا سلیمیان | ||
| 91/2/23 | الهام علیزاده-سمانه ورناصری-محسن رحمانیان | ||
| 91/2/24 | سارا بیگی-فاطمه معتمدی-محمدرضا تاجی | صفاصالحی-طاهره قاسمی-سعیده حسینی | |
| 91/2/25 | علی نیلچیان-حمیدرضارحمتی-امیرحسین کوهی | احسان صفایی-راضیه نیک مرام-نیماافشاری پور | |
| 91/2/26 | مهلاتوسلی-فاطمه رفیعی-مرضیه رضایی | فاطمه سربندی-شکوفه قلی پور-هماابراهیمی | |
| 91/2/27 | گلچین دخیل علیان-هاجرقاسمی-الهام زنگنه | گلچین دخیل علیان-هاجرقاسمی-الهام زنگنه | |
| 91/2/28 | امین لطفی-حسن قربانی-علی رضا سلیمیان | فاطمه سربندی-شکوفه قلی پور-هماابراهیمی | مهلاتوسلی-فاطمه رفیعی-مرضیه رضایی |
| 91/2/29 | مریم ایزدی-مهرافروززکی زاده-مریم مرادی | احسان صفائی-راضیه نیک مرام-نیماافشاری پور | علی نیلچیان-حمیدرضارحمتی-امیرحسین کوهی |
| 91/2/30 | صفاصالحی-طاهره قاسمی-سعیده حسینی | سارا بیگی-فاطمه معتمدی-محمدرضا تاجی | |
| 91/2/31 | الهام علیزاده-سمانه ورناصری-محسن رحمانیان | امین لطفی-حسن قربانی-علی رضا سلیمیان | |
مطلب اول:جزوه داخلي ده جلسه قبل از عيدرو بچه ها زحمت كشيدن نوشتن وامروز گذاشتمش صدف دوستاني كه مايلن ميتونن استفاده كنن
مطلب دوم :جلسه آخر رادیولوژي خانم دكتر بهرامي كه به صورت عملي برگزار شد خانم دكتر فرموده بودند كه مطالب تيوري مربوط به اون رو هم در اون جلسه ميگن لذا خانم دكتر مهابادي زحمت كشيدن و قسمت تيوريش رو نوشتن البته فقط يك صفحه شد امروز گذاشتمش صدف دوستاني كه مايلند ميتونن استفاده كنن
مطلب سوم:جزوه عفوني هم براي ترم بالايي ها هم جزوه خانم بهشتي در زيراكسي صدف موجوده وكامل هم هست ونيازي نيست كه دوباره بنويسيم
در پايان از همكاري همه همكلاسي هاي خوبم در زمينه تدوين جزوه داخلي سپاسگزارم
اول تشکر میکنم از همه دوستانی که در تهیه جزوات رادیولوژی زحمت کشیدند
دوم مطمینا هیچ کاری خالی از اشکال نیست واگه جایی از جزوات اشکالی دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید
سوم ترتیب جزوات رادیو که کاملش در زیراکسی صدف هست به صورت زیر است
جلسه اول:آقای دکتر زارع پور
جلسه دوم وسوم:آقای دکتر مطفری
جلسه چهارم:خانم دکتر حسینی
جلسه پنجم:آقای دکتر زارع پور
جلسه ششم:خانم دکتر ابراهیمی
جلسه هفتم:خانم دکتر احمدی
جلسه هشتم:قسمت اول خانم دکتر هنرجو
قسمت دوم :خودم
جلسه نهم:آقای دکتر صفایی
جلسه دهم:خانم دکتر اصلانی
جلسه یازده:خانم دکتر سپهری
جلسه دوازده:خانم دکتر قلی پور
جلسه سیزدهم:خانم دکتر سربندی
جلسه چهارده:قسمت اول:خانم دکتر میربد
قسمت دوم:خانم دکتر عسگری
جلسه پانزده:قسمت اول خانم دکتر صفازاده
قسمت دوم:آقای دکتر زارع پور
جلسه شانزدهم:خانم دکتر بیگی وخانم دکتر معتمدی
با تشکر
امتحان آمار فردا ساعت ۱۱ لطفا ۲۰ دقیقه قبل از امتحان مقابل کلاس ریاست بیمارستان حضور داشته باشید.
با تشکر.
مطالب پاین برای من خیلی جالب بود ، با خودم فکر کردم شاید برای شمام جالب باشه ! متن سخنرانی استیو جابز ،مدیر عامل و موسس اپل ، پیکسار و ... در سال 2005 در مراسم فارغ التحصیلان دانشگاه استنفورد :
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغالتحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاههاي دنیا درس ميخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز ميخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه ميآمدم و ميرفتم و خب حالا ميخواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی ومبارزهي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
این جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریهي آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهریهي دانشگاه خرج ميکردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایدهي چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهاي که ميخواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوري ميخواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست ميشود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه ميکنم ميبینم که یکی از بهترین تصمیمهاي زندگی من بوده است. لحظهاي که من ترك تحصیل کردم به جاي این که کلاسهایی را بروم که به آنها علاقهاي نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاًدوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی براي من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم ميخوابیدم. قوطیهاي خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس ميدادم که با آنها غذا بخرم.
بعضی وقتها هفت مایل پیاده روي ميکردم که یک غذاي مجانی توي کلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام درونیام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربهي گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیمهاي خطاطی را تو کشور ميداد. تمام پوسترهاي دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی ميشد و چون از برنامهي عادي من ترك تحصیل کرده بودم، کلاسهاي خطاطی را برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنري و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت ميبردم. امیدي نداشتم که کلاسهاي خطاطی نقشی در زندگی حرفهاي آیندهي من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاسها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی ميکردیم تمام مهارتهاي خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتهاي کامپیوتري هنري و قشنگ بود.
اگر من آن کلاسهاي خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونتهاي هنري الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتري این فونت را نداشت. خب ميبینید آدم وقتی آینده را نگاه ميکند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه ميکند متوجه ارتباط این اتفاقها ميشود.این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگري. این چیزي است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانهي پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیرهي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري یک نفر ميتواند از شرکتی که خودش تأسیس ميکند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفري را که فکر ميکردیم توانایی خوبی براي ادارهي شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش ميرفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژي آیندهي شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.
احساس ميکردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست دادهام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد.احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوي تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العادهي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروي تلخی بود که به یک مریض ميدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقتها زندگی مثل سنگ توي سر شما ميکوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزي که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاري را انجام ميدادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روي من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توي آینه نگاه ميکنم از خودم ميپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام ميدهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من ميفهمم تو زندگی ام به یک سري تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزي من خواهم مرد براي من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیمهاي زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیصدادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهي صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توي لوزالمعدهي من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجاي آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد
به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوري بکنم. این به این معنی بود که براي خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معدهام ميگذشت و وارد لوزالمعدهام ميشد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد
چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونههاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیتمفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که ميخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهي ما ست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر ميدارد و راه را براي تازهها باز ميکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توي دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوي بقیه صداي درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروي کنید.موقعی که من سن شما بودم یک مجلهي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر ميشد که یکی از پرطرفدارترین مجلههاي نسل ما بود این مجله مال دههي شصت بود که موقعی که هیچ خبري از کامپیوترهاي ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست ميشد. شاید یک چیزي شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دههي هفتاد آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرین شمارهي شان یک عکس از صبح زود یک منطقهي روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است براي پیاده روي کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر ميکردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست که براي شما ميکنم
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
«هر که آمد به جهان نقش زوالی دارد»
سركار خانم دکتررضایی
بی گمان درگذشت پدربزرگوارتان گرد غم برچهره تان پاشیده است. رسم روزگار است که بارها و بارها همه را به چنین آزمونهای سختی می آزماید، این فقدان بزرگ را صمیمانه تسلیت گفته و سربلندی و شکیباییتان را در این کارزار از ایزد منان خواستاریم.
باشد که روح بلند این عزیز از دست رفته در بارگاه امن الهی و در جوار رحمتش جاودان بیاساید.
دانشجویان پزشکی بهمن۸۶

یکی از رویدادهای جالب 2006 رو یادتون هست ؟ ایران دختی که پیشتاز عرصه فضا شد ! ... خانم انوشه انصاری از طریق مسافرت های بخش خصوصی روسیه 40 میلیون دلار هزینه رویای کودکیش کرد ... این کتاب اتوبیوگرافی ایشونه که به قلم خودشون و هومر هیکام تالیف و به وسیله اقای مهندس احسان اشرفی ترجمه شده ... از دوران کودکی شروع و تا بازگشت به زمین رو شرح داده ... از نکات جالب این کتاب :
1) می تونید ببینید ازمایشات و امادگی های لازم برای رفتن به فضا از دیدگاه یک فرد نسبتا غیر متخصص چطوریه ( برای مطالعه تخصصی این ازمایشات ، عوارض و چگونگی اون ها می تونید به هر کتاب فیزیولوژی از جمله گایتون مراجعه کنید )
2) تا حالا با خودتون خیلی جدی نشستید و فکر کردین که رویاهایی که از کودکی در سر داشتین چقدر براتون ارزش داره ؟ چه قدر جدیه ؟ چرا این رویا ؟ چه بهایی حاضرید به خاطرش بپردازید ؟ چه مادی و چه غیر مادی ؟ کجای زندگی بالاخره باید بهشون رسید ؟ موانعش چیه ؟ چطور وتا چه حد میشه از اون ها عبور کرد ؟ اصلا چرا باید به رویاهامون برسیم ؟ چقدر همت و اراده برای جنگیدن با مشکلات اون داریم ؟ چقدر حاضرید برای رسیدن ، مرزهای دورتون رو بشکنید ؟ مسیر رسیدن به اون رویا قشنگ تره یا خود رویا ؟
می دونین ، من فکر میکنم که وقتی برای یه هدف با تموم سختی ها مبارزه می کنیم و به ارزوهامون می رسیم ، گاهی و فقط گاهی یادمون میره که اون یه رویا بود ... گاهی و فقط گاهی اون قدر اراده هامون سست میشه که به قول دوستی به کمال حقیر رضایت میدیم و همه اون رویای با عظمت رو در یه قصه ی کوتاه کم ارزش خلاصه می کنیم ... گاهی و فقط گاهی یادمون میره که تو این دنیای بزرگ فقط من ها نیستیم که رویا های رنگارنگ داریم ، همه دارند و من ها چقدر مانع ارزو های دیگران میشیم ؟ ... گاهی و فقط گاهی شاید بد نباشه به رویاهای هم حسادت کنیم اما ... رویا ها ...
